
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکوتم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونه کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت!
افشین یدالهی
در پس این چشم ها،
عمیق و مهربان و ساده...
بی گمان خوابی است در سیلان
بر فراز سرزمین های گرم،
با کوه های بلند و چشمه های جوشان و زلال...
و دشتهایی سرمست از عطر گل
پر از نشاط صدای دخترکی خندان....
گوشه اولین کتابی که باز کردم ، نوشته بود : در خبر است که حق جل جلاله سه نام از نام های خود به ابراهیم فرستاد ؛ یکی از آن " آه " بود که ابراهیم بر دوام گفتی : آه.
اگر تندرستان و اهل سلامت را نودونه نام بیاید ، اهل بلا را یک نام بیاید. نودونه نام از همه زبان برآید ، اما آه از میان جان برآید. زبان و کام را به آه ، راه نیست.
وقتی می گویند تو جای حق نشسته ای یعنی همین؟! آه ، اسم تو باشد یا نباشد ، هرم نفس های عاشقان ، دلسوختگان ، ستمدیدگان و بی پناهان است و این حکایت تمثیلی است از این که تو در نفس های هر عاشقی ، هر بی پناه و دلسوخته و سرگشته ای هستی و به قدر نفسی حتی چشم از آنها بر نمی داری . . . برای همین هاست که دوستت دارم وقتی آنقدر حضورت در زندگی ها تماشایی است که آه می شود نامی از نام های تو ، کدام کس را می شناسی که " آه " نگوید؟! چه تورا بشناسد ، چه نه! چه دوستت بدارد ، چه نه! و چه بداند به هر آهی که می کشد صدایت کرده یا نداند!
آه نام توست! حتی اگر آنها که آه می گویند ندانند تو را صدا می زنند ، تو ، خودت که می دانی. جواب می دهی سلام ؛ شاید! شاید برای این است که آه کشیدن ، آراممان می کند. هر بار که آه می کشیم ، تو همین جا سلام می گویی و ما آرام می شویم.
اگر نشد رمضانی را به جشن بنشینم ، به جشن سخن گفتن توبا زمین ، با مردم ، باانسان ؛ اگر نشد مهمانی تو را شبیه پرشکوه ترین مهمانی انسانی و روحانی پای بکوبم ، تمامش را آه می کشم تا آنی ، و کمتر از آنی از یادت خالی نشوم.
توضیح به ریحان : متن فوق رو تا جایی که من اطلاع دارم نوشته محبوبه حقیقی ، منتشر شده در نشریه چلچراغ هست. در آنجا هم اشاره ای به نام خانم نظرآهاری نشده بود.
باز هم ممنون
در سرزمین آفتاب و زمزمه طنین نخستین کلام ، سلام است. پس سلام!
سلام محسن و گلناز ̗ هزاران کیلومتر آن سو تر! سلام به شما که می روید تا در دورترین نقطه دنیا ، فردایتان را نقش بزنید.
مجالش را دارید کمی برایتان حرف بزنم؟ فقط نگویید گوشم پر است جان عزیزتان ، که مال من هم پر است و مال همه به گمانم!
می دانید ، این روزها طعم گسی دارد برای من که دوست را قاب کردم کنج طاقچه دلم و اندازه زدم با قاب نگاهم! اندازه مانده هنوز. هنوز یعنی هم شانگی با ازل ، هم طرازی با ابد! هنوز را اینبار شما معنی کنید... . می دانید ، دل یعنی آخرین خاکریزی که از آدمیت ما باقی مانده ! دانستن این حرفها در کوچه های این خاک شاید راحت تر باشد. دانستن اینها در جایی که شما می روید نه که ممکن نباشد ... بحث ترجمه است. روح کلمه از بین می رود. این سالها ، نشستم و با چشمهای خسته و بی باور تماشا کردم رفتن دوستان و عزیزانی را به آن سوی آبهای آشنایی چون تماشگری خاموش! بی آنکه بخواهم چند سطری برایشان خط خطی کنم! آنهم به بهانه دل کندن ها و رفتنهایشان از این خاکی که دوستش می دارم با همه وجود. ( قطعا می دانید دوست داشتن این خاک و سرزمین هیچ ارتباطی به دوست داشتن سیاست مردانش ندارد) اما حکایت شما با همه آنها فرق دارد. حداقل به این دلخوشم که شما دیگر در این روزگار فراموشی ادواری ، مرا در حالتی شبیه ناچار و ناگزیر به یک یادم تو را فراموش مهمان نمی کنید! امیدوارم البته. دوستی ̗ با شما آنقدرها ارزشش را دارد که بنشینم و بنویسم از تنگی دل! که بهانه ای شود برای دوباره نوشتنم در این خانه مشترکمان. خانه ای که دلم برای نوشتن در آن تنگ می شود ، تنگ شده است! اما هر بار که می خواهم از سر دلتنگی اینجا راخط خطی کنم نمی دانم چرا دستم به نوشتنن نمی رود! شاید همین نوشته بهانه ای شود برای از نو شروع کردن! پس خوشحال خواهم شد شما هم در این گردکیری خاک فراموشی کلام ، همکلامم شوید و اینجا را مهمان نوشته هایتان بکنید. از پشت این صفحه شیشه ای منتظر نوشته هایتان باشم؟!
برای من همین خوب است که گاه دلتنگی ها ، بر روی آن بلندی ها ، در پی سودای صعود ، به دوستانی بیندیشم که در دور ترین نقطه دنیا فردایشان را نقش می زنند و به انتهای افقی می اندیشند که حتی در دوردست ها هم پیدا نیست ، اما هست! و کلاهم را از آن بالاها ، از روی قله ها برایشان بر باد دهم. و این بودن انگیزه ایست برای همه ما در دندان بر هم فشردن و ایستادن در برابر غول نازیبای زندگی ، غولی که دلش را خدا خورده است. اگر خدایی باشد. اگر!
پ.ن : خط خطی هایم را بگذارید به حساب دلتنگی!
پ.ن 1 : غیرت یعنی این که یادبگیری دست بگذاری روی زانوهایت تا قوتش را چند وقت یکبار اندازه بگیری. یعنی باید زیر سایه خودت خنک بشوی یک عمر!
پ.ن 2 : چه فرقی می کند شما این حرفها را کجا ، در کدامین روز از سال بخوانید ، یا چه فرقی می کند وقت خواندن این حرفها من در پی کدام سودا ، سربالایی کدام یک از کوههای این سرزمین را بالا بکشم! فرقی نمیکند ، هر کجا که باشید ، هر کجا که باشم از آن بالا کلاهم را برایتان برباد خواهم داد به نشانه سلام. سلام و دوستی!
پ.ن پایانی : صمیمانه و صادقانه برایتان در راهی که در پیش دارید آرزوی موفقیت می کنم. شاد باشید هماره.
با دوستی : احسان
مدتیه که مجبورم توی نت مطالبی رو سرچ
کنم. نمی دونم چرا، هر بلاگی که بهش برمی خورم ، آخرین پستش مال شهریور 86، گاهی
85، بعضی ها هم 84.
اوایل توجهی نمی کردم، اما حالا مشکوک
شدم و وسواس دارم ببینم بقیه چطور؟!
دلم نمی خواد نویسنده هاشون مرده باشن، با
اینکه اولین باره وبلاگ هاشون رو دیدم، می خوام به تک تکشون ایمیل بزنم، ببینم
زنده ان یا نه؟!

عشق را نغمه ای بود
شاد و در جریان
چون انعکاس آرام رود
در تپش قلب پاک کوهستان

آیینه ها دچار فراموش اند
و نام تو ورد کوچه خاموشی
امشب تکلیف پنجره
بی چشم های باز تو
روشن نیست!
زنده یاد قیصر امین پور
یادش گرامی
نه فرشته ام نه شيطان کيم و چيم همينم!
نه زباذم و نه آتش که نواده ی زمينم
منم و چراغ خردی که بميرد از نسيمی
نه سپيده دم به دستم نه ستاره بر جبينم
منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد
نه فلک بر آستانم نه خدا در آستينم
نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق
سيه و سپيدم: ابلق ٬ که به نيک و بد عجينم
نه برانمش نه در بر کشمش٬غم است ديگر!
چه بگويم از حريفی که منش نمي گزينم؟
نزنم نمک به زخمی که هميشگی ست باری
که نه خسته ی نخستين نه خراب آخرينم
تب بوسه ايم از آن لب به غنيمت است امشب
که نه آگهم که فردا چه نشسته در کمينم
شعر از زنده یاد حسین منزوی
حسين منزوي اول مهر سال 1325 در زنجان به دنيا آمد. سال هاي نخست زندگي را در کنار خانواده سپري کرد. حسين در سال 1332 وارد دبستان فردوسي دکتر علي شريعتي کنوني، چهار سال دبيرستان در صدر جهان (محمد منتظري کنوني) درس خواند. آن گاه در سال 1344 وارد دانشکده ادبيات دانشگاه تهران گرديد. به گفته خودش، اين مسأله که مدارس ابتدايي او نام دو شاعر بزرگ را بر خود داشتند، با سرنوشت شاعري وي بي ارتباط نبود؛ زيرا سرانجام کارش را به کلاس هاي درس دانشکده ادبيات در تهران کشاند.
نخستين مجموعه شعرش در سال 1350 از سوي نشر بامداد چاپ شد. با همين کتاب بود که برنده نخستين دوره جايزه شعر زنده ياد فروغ فرخزاد گشت و به عنوان بهترين شاعر جوان اين دوره معرفي شد. در همين دوره بود که زنده ياد جلال آل احمد به عنوان بهترين نويسنده سال انتخاب گرديد و احمد شاملو، جايزه جلال را از طرف سيمين دانشور دريافت کرد. گفتني است اين کتاب در سال 1382 از سوي نشر آفرينش تجديد چاپ شد.
در همين زمان بود که منزوي وارد راديو و تلويزيون ملي ايران شد و در گروه «ادب امروز» به سرپرستي زنده ياد نادر نادرپور به فعاليت پرداخت. چندي بعد، مسئوليت برنامههاي راديو و تلويزيوني متعددي را برعهده گرفت که از آن ميان مي توان به برنامه هاي «کتاب روز»، «يک شعر و يک شاعر»، «شعر ما و شاعران ما»، «آيينه و ترازو» و «آيينه آدينه» اشاره کرد.
افزون بر آن، در سرايش نزديک به 150 ترانه با آوازخوانان و هنرمندان ايران همکاري داشته است. هم اکنون نيز دو آلبوم موسيقي براساس ترانه هاي منزوي در دست انتشار است. (آلبوم نخست که زاگرس نام دارد، دربردارنده 8 آهنگ کردي و لري با آواز شهرام ناظري است که ارسلان کامکار آهنگسازي آن را برعهده دارد و شرکت مشکاة آن را منتشر خواهد کرد. آلبوم دوم با 6 ترانه از منزوي با آهنگسازي بهزاد محمودي زاده و خوانندگي عليرضا افتخاري روانه بازار خواهد گرديد، ولي اکنون نام آن مشخص نيست.)
در کنار همه اين فعاليت ها، وي چندي مسئول صفحه شعر مجله ادبي «رودکي» بود. در سال نخست انتشار مجله سروش نيز با اين نشريه همکاري داشت. مسئوليت صفحه شعر روزنامه محلي «اميد زنجان» نيز بر عهده او بود.
دومين کتاب منزوي پس از 8 سال سکوت، با نام «صفر خان» در قالب يک شعر منتشر شد.
از ديگر آثار حسين منزوي به موارد زير ميتوان اشاره کرد:
ترجمه منظومه ترکي «حيدر بابا»ي استاد محمد حسين شهريار (1369 - آفرينش)
با عشق در حوالي فاجعه (1371 - پاژنگ)
اين ترک پارسي گوي/ بررسي شعر استاد شهريار(1372 - برگ)
از شوکران و شکر (1373 - آفرينش)
با سياوش از آتش (1375 - پاژنگ)
از کهربا و کافور (1376 - کتاب زمان)
از ترمه و تغزل / برگزيده غزل ها و شعرهاي نيمايي و سپيد (1376 - روزبهان)
به همين سادگي / شعرهاي بي وزن (1378 - چيچيکا)
با عشق تاب مي آورم / شعرهاي نيمايي (1378 - چيچيکا)
اين کاغذين جامه (1379 - نغمه)
از خاموشي ها و فراموشي (1380- کتابکده فرهنگ زنجان)
تغزلي در باران ( 1381- نيستان)
در وصف منزوي گفته اند که او «شاعر عشق هميشه» است. با اين حال، وي مي گويد: هرچند پايگاه تغزل را عشق و عاشقي دانسته اند، ولي به گمان من، تغزل مي تواند هر نوع حديث نفسي را در بربگيرد حتی اگر اجتماعي و عرفاني باشد.
حسين منزوي منزوي چهارشـنبـه 16 ارديبهشت ماه 1383، در سـن 58 سالگـي بــر اثــر عــارضــه قــلـبــي و بـيمـاري ريوي در بيمارستان شهيد رجايي تهران در گذشت و در مراسم وداع با مردم زنجان تشييع شد.
منبع: سایت تبیان
من ، چه پنهان از تو ، در پنهان
گاهي انديشيده ام با خويش،
كاندرين تاريك ژرفِ نيستي ، واقصاي ناداني ،
چيست هستي ؟ يا بگو هستن؟
چون ندانستن ، نبودن راشناسم ، ليك
چيست بودن ؟ چيست دانستن ؟
من – چه پنهان از تو ، پنهان از خدا چون نيست –
گاه پرسيده ام از خويش :
مي توان دانست آيا، چيست دانستن؟
مي توان دانست بودن چيست؟
در حياط كوچك پاييز در زندان- م- ا ث

حرفها را قبلا زده ام
به تعداد کاغذهای سیاهی که دور انداختم
اکنون با دستان خالی
نگاهم به آسمان
مایل به حد بی نهایت سکوت
سرد و خاموشم
تو اما در برابرم ایستاده ای
با شعله گرم و مهربان چشمانت
تشنه شنیدن...
سپیدی روحت آنقدر روشن است
که چشمانم را بر تلالو اش می بندم
{....}
گوش کن
این بار سکوتم را فریاد می زنم
می شنوی؟
می.ش.ن.وی؟
م.ی.ش.ن.و.ی؟
پاسخم
انعکاس صداست...
صدای خودم...
ارمغان باد...